تکان خوردن شدید آب حوض و  پریدن ماهی قرمز کوچک، توی پاشویه...

 لرزیدن درخت بید کهنه و قدیمی...

 زوزه های دلخراش سگ ولگرد...

 تخریب سقف  گلی خانه های با صفای آبادی

و  نغمه ی غم انگیز مرغ مینا، حکایت از فوران زمین داشت...

گرگ و میش هوا بود و 

 دویدن  مردان مزرعه به سمت  آوارها و

 صدای  ناله ها و آلام سر کشیده از بند بند مخروبه ها...

مادری حیران بدنبال کودک  دلبندش بود و

کودکی سرگرم بازی با گوشه ی از زیر آوار پیدای پیراهن گلدار مادر بزرگ ...

و غروب دلگیری که به  مردگان و ماندگان و دردهاو چشمان پر خون و دلهای کبود و نفس های خاموش،عرض سلام و تکریم داشت....

صدای ناله ها در سپیده گم شد!!

خورشید که طلوع کرد،

 مادری، عروسک پارچه ای  کهنه ی خاک آلود  دردانه اش را  بوسید.

پسر بچه های شیطان با دیدن  ویرانه های کلاس درس و گم شدن صدای معلم، با چشمانی بیرون زده از ترس و نیمه لبخندی بر  لب،جمع اضداد  را تجربه کردند و  برای تعطیلات شیرین مدرسه، نقشه های  کودکانه کشیدند.

 پدری که ویرانه ها را بی حاصل، تا عین فلق در پی دردانه اش بود،  وقتی از رادیو شنید: "خوشبختانه زلزله، خسارت جدی وارد نکرده !!!"

 گریه کرد.