خورشید درمرکز آبی آسمان

 تکه ابری همسایه ی خورشید

 و جدالی نا برابر و آرام، میان تابش و بارش...

 صدای طناز  و دلنواز موج  دریا

 کرانه ی ساحل، مهبط نور

 و تلألو افسونگر و زیبای ماسه ها...

 و من، تکه چوبی در دست

 نشسته بر گرمی ماسه ها

 و طرح درختی و آبی و چمنی و کوزه ای و خسته ای، بر ساحل ...

و او تکه چوبی در دست

خمیده بر صندلی کهنه و فرسوده

 و طرح نا معلومی ونا پیدایی و مجهولی و شاید در همی، بر ساحل...

 و کار من، ابتکار و اصلاح و تکمیل طرح خود

 و کار او، تخریب و محو و رسم دوباره طرح خود...

و من منتظر دیدن طرح رقیب

 وکشف اسرار ناپیدای ذهن رقیب...

 و او در فکر ترسیم و تخریب طرح خود

 و تکرار این حلقه ی نا معلوم و بی پایان و گنگ خود...

و من دست به دامان دعا

 برای رفتن او

 و ماندن طرح

 و غنای حس عصیان گرِ تفحص خود...

 و او محو تماشای بلور لطیف ماسه ها

 و لمس پیشانی با رطوبت دلچسب و مطبوع و گرم  ماسه ها ...

 و صدای افتادن چوب او، بر زمین

 و نقش پیکر او ، بر زمین

 و صدای شکستن کوزه ی طرح من، با گام های موج

و برداشتن گام های تند من، بر کوهان موج...

 به او که رسیدم

 چشمانش بسته بود

چهره اش سیاه بود

 نبضش صفر بود

 طرحش، واژه ی پر فریاد «کمک» بود.

 بعدا فهمیدم که پیرمرد بد حال، گنگ بود...