خسته ام

سر بالایی های نفس بر 

کفش های آهنین به پا یم

 محکم به زمین میکوبم

 آهسته جلو می روم

 به قانون سوم نیوتن ، شک کرده ام!

دامن طوفان را، 

به خیال سرعت بیشتر،چسبیده ام

در جا نمی زنم

 پایپوشم را تغییر نمی دهم

آینه ای کرایه کرده ا م 

میدانم که

برگشت به عقب، حرام است 

درخت کهنه و سختی را

به نشانه ی مبدا علامت زده ام.

از درخت می پرسم: مقصد در چند قدمی است؟

درخت گنگ است!!

آینه می خندد!

گنجشک کوچکی جاده را وارونه می رود!

تو می گویی که برکت در حرکت است.

نگرانم که برکتت،  لایق قدم های گنجشک باشد!