با خود خلوتی آرام وخاموش داشتم

دل صاف می کردم و کهنه های دل، دور می ریختم

بس که سکوت شیرین و دلنشینی بود

برای ماندنش هر کاری می کردم 

میدانستم هر خطایی، قاتل این همه زیبایست

به سکوت درون قول دادم که اگر بماند، هرگز خطا نکنم

تازه بودم و غرق خلوت خود ساخته

 نمیدانم چه شد که خطا کردم!

این بار، با خود  پیمان بستم که خطا نکنم

ناخواسته

پیمان شکستم

با خدا پیمان بستم که خطا نکنم

نادانسته

پیمان شکستم

به یکباره، سکوت درون غوغا شد،

 آنچنان غرید و شکوه کرد  ،

که کنج خلوتم آتش گرفت. 

 خسته بودم و  درمانده 

نالان و  پر اندوه

ناتوان از ذکر توبه ،

پشیمان از این همه عهد بستن و شکستن  

با خودعهد بستم که هرگز عهد نبندم.