من تنها ی غربتم

 با ابر سیاه پیمان بسته ام ، تا نباریدن

هم پیمانیم در آرام رفتن

رعد اندوه غربت ابر است، در تنهای آسمان

فریاد من اما، سکوت است

بازدم  مسیحایی ابر، نسیم است

بازدم  رنجور من ،تقدیر حیات است

قول داده ام که تا رسیدن به دریا، با ابر باشم

میدانم که پیمان گسستن خطاست

راهی جز باریدن میخواهم