در غروب غم ، حکایت ها چه ارزان گشته اند

خالق دلتنگی و اندوه و حرمان گشته اند

در غروبی که ترنم های طوفان بهتر است

مرغ عشق خانگی نالان و ویلان گشته است

در زمانی که طراوت، حرف حال دیگران

و عقوبت ها و نابودی است سهم بهتران

در غروبی که غم پروانه ها،چون شادی است

زیستن گویا نصیب آنکه، کارش بازی است

بازی بشکستن خون و  قلم

کشتن و ویرانی وخلق عدم

در زمانی که صداها بسته در بند گلو

قطره های زندگی جاری است در خون عدو

درغروبی که سکوت آسمان، غوغای اوست

دست پینه بسته مرد خد ا،جویای دوست

در زما نی که نمانده نای فریاد و فغان 

بانگ آمد،  گفت، آزاده تو هم  خاموش مان و در امان