سختی کوه را نبین

قلبش چاله ی برف است

چشمه ها، اشکهای این تنومندست،

 از زلال درونش،فوران می کند.

با ناله پیرمرد چوپان، ترک بر میدارد.

یک نسیم آرام بهاری،

کل کینه های نازک دلش  را ،

که حاصلش چند دانه کنگر است،

چه آسان، رسوا میکند. 

ظاهر من را نبین.

قلبم چاله ی غم،

اشکم خشکیده،

گوشم ، ناچار، به روی ناله ها، در و دروازه،

خارهای درونم تیغی، گاه بر زبانم جاری

لطافت کوه شرمسارم می کند.

من هم لطیف بودم، 

روزگار، بازی وارونه سر داد.