دلم دریا می خواهد.

قلبم از کوه می نویسد،

دستم طلب چیدن  دارد.

پایم مواظب است که سبزه ها نمیرند.

روزگاری دارم

تضادها با هم گل داده اند.

 آرزوهایم ،بی تامل، بازی میکنند

با خمیر، تشتی ساخته اند و

 رخت خیال، چنگ میزنند

دلم ریش ریش است ،از این همه چنگ خوردنهای بی حاصل.

گوشهایم  هم،  چه ساده !

منتظر وقوع یک وعده ،

وعده یی که خروس آن سرزمین آشنا،بی محل، خوانده است ،

هنوز بیدارند!  

کاش میشد، تشت آرزو را به خروس بی محل سپرد، شاید یادش بیاید که صبرآرزوها هم یک روز ، به آخر میرسد.