خاطراتم، پر  از نقطه های رنگی بود.

وقتی چشم میبستم ،همه را میدیدم.

سفید ،آبی ،زرد، حتی یکیشان نقره ای .

انس و الفتی با هم داشتیم

راستش، همبازی بودیم

نقطه های شیطان

میدویدند، صاف نه ، درهم،

مثل بچگی هامان ،آدامس بادی  هم می خوردند.

بازی چشم گذاشتن، حرف اول بود.

به غم خاطره ها که میرسیدند، 

 پشت به خاطره،

رو به من،

 چشمشان را میبستند که بدها گم شود.

می خواستند  درد ها را نخوانم.

خودشان هم لطیف بودند، طاقت دیدن نداشتند.

گاهی دور هم جمع می شدند،

تلخ را آنقدر نقطه میکاشتند تا شیرین  شود،

عادتشان بود.

یکروز،به خطا،  روی ماه نشستند.

گفتند ، ماه که نباشد، خورشید می آید.

 ماه گم شد.

 خیلی صبر کردم،

خورشید هم نیامد. 

نقطه ها نالان و پشیمان، بهم چسبیدند

تا ماهه نو  بسازند.

ان یکی نقره ای، ادامسش را  باد کرد،

که نور کافی باشد.

ادامس ترکید،

 ماه تاریک شد. 

نقطه ها غصه خوردند،

 نقطه بازی تمام شد!

حالا،

سالهاست که تاریکی ،

حاکم  سرزمین  بزرگ خاطره هاست.

نه خوبیها پیداست نه دردها،

 ماه رفت، 

خورشید هم،رفت

اسمش را تجربه گذاشتم.

تجربه ی خوبی نبود!