من خدا را دیده ام

قلبش سفید بود 

دستش تنور  احساس

چشمانش رنگ اهورایی داشت

آب پاش کهنه ای ، دستش بود 

بر دلها، گل می پاشید

مگیفت سالهاست که کارش همین است

دلها،  گل می بلعیدند

گل می شدند

صاحب گل، می طلبیدند. 

 او صداها را میدید.

 گل پاش را می گذاشت

لبخند میزد. 

میگفت ، قسم خورده ام تا  ادعونی بشنوم ، همان کنم که یار می خواهد، 

نا پدید می شد 

شک دارم دور میرفت

یقین دارم که دلها را امنِ بودن، می دید.