در وصف معلم، زیاد شنیده ام

 میگویند  باید بر دست معلم بوسه زد.

شنیده ام که  کلامی نو از او ، تا  حد بندگی می کشاندت.

میگویند شمع سوزانی است که عالم را نور میدهد.

گویا،  پا جای گام انبیا دارد و هم شغلشان است.

اسمش یاد آور یک عالم زیبایست

یک  نگاهه نگران و زیبا

نگران مایی که انشاهامان خائنانه، ثروت میخواست و علم میفروخت. چه انتخاب سختی بود!

 20می نوشت، بد آموزی بود!

 آفرین میگفت، علم گله میکرد!

آفرین نمیگفت، بغض من تاب نداشت!

یک آموختن دلنشین و زیبا

 یک روز که درسمان، درس تفاوتها بود .  ب  و پ ، را چه زیبا معنی کرد. آنروز ،دیدم که اختلاف بر سر دو نقطه نبود ، یکی  بهار میآفرید و  دیگری پاییز ، با یک دنیا فاصله.

شایسته یک  تجلیل عمیق و زیبا

نه با کلام

که با تمام هستی .

 ولی جای معلم که می نشینم، دنیا یم وارونه ی  وارونه است.

سوی نگاهم  ،سمت  نگاه مهربان تو ای دانش آموزم  ،زبانه میکشد.

معنی معلم را بدون تو،    گم می کنم.

بی گوش شنوای تو که کلامم، حکایت آب در هاون کوبیدن است.

اگر تو نباشی ،  گنجینه هم که باشم، داستانم ، داستان کتاب پر  خاک و نا پیدای گوشه ی طاقچه ی انباری متروکه ی خانه است.

 اگرتو نخواهی، من خاموشم، شمع خاموش که معنای سوختن نمیداند.

اراده کنی،  تعلیم و معلم ، از فرهنگ واژه ها، قهر میکند.

دعای قلب مهربانت بدرقه ام نباشد، قدم برداشتن هم سخت است ،پا جای پای انبیا گذاشتن که، هیهات. 

 تو کجا و من کجا؟ 

 توچه خالصانه میگفتی و میگرفتم،  بیش ازآنچه، میگفتم و می شنیدی.

تو در صداقت روی آینه کم کرده ای

و من،،،

شرمنده ام که زیرکانه و مرموز، در بندگی  هم از تو پیشی گرفته ام.