به پره های پنکه ی سقفی اطاق که مینگرم،گریز از مرکز پیداست.

دلم می خواهد،با دست  پره ها را بگیرم،پنکه بچرخد، من بچرخم، پنکه بچرخد، من بچرخم.حالا دست ها را رهاکنم و از مرکز بگریزم.سیرم خط راستی باشد ،پله پله، تا آسمان هفتم،تا رسیدن به  ملکوت.

نوری است در وسط

قایق های بلورین

پر از  آدم های عاشق و وارسته 

دست به دست هم ، هفت خان طی کرده اند تا به هفت آسمان رسیده اند.

حلقه میزنند نور را

 اینجا، این وسط را می گویم

گرداب نیست

 خطری تهدیدت نمی کند

بانگ میزنی، مسیر دایره  نمیخواهم

گریز از مرکز را دور بریزید

 قانونها را تغییر دهید

 قانون نو بیاورید

 نگاه کنید،  ببینید، جذب مرکزچقدر زیباتر است.