تصور کن که با برگ گلی هوای اطرافت  راآنقدر پاک کنی،تا هیچ نماند. آنوفت دهان باز کنی تا ریه هایت از هیچ پر شود، حالا بازدم پر از هیچت  را  پس دهی ، و بده بستان هیچ بر هیچ را تجربه کنی . 

حکایت  ، حکایت منست

چه اندوخته ام؟ ،هیچ 

چه آموخته ام؟ هیچ

چه گفته ام؟، هیچ

چقدر رفته ام؟، هیچ

چه هستم؟،هیچ

هیهات، که بوی پایان می آید و  هنوز در خم داد و ستد هیچ بر هیچ مانده ام.

نه چیزی دارم برای داشتن.

 نه تحفه ای دارم برای بخشیدن.

تنها امید رحمتی مانده و دیگر هیچ.