ساختمان بلند با پنجرهای عظیم ، رو به قرمز غروب آسمان.

نوای شرشر لطیف  مرواریدهای باران.

نفس های آبی ، که آرام آرام ، مارپیچ بتون اندود جوی  حیات خانه ای  را می فرساید و می گذرد.

درخت های تو در تو ، صدای گنجشکان کوچک و نور خورشیدی که از لابلای سبز برگشان، زمین را طرح میزند.

گلهای سرخی که  دیوار گلی خانه ای ، تکیه گاه عطر محمدیشان  است

سنگفرش کوچه های قدیمی شهر،که معنای  سجده گاه را ،  بوی قدمهای جوانمردان مرز و بومم، به آنها پیشکش کرده است

پرنده های کوچکی که تماس نازک نوکهاشان بر زمین، بدنبال دانه ،نه ،که دنبال تضمین حیات،تا فردایی دیگر است

کتابهایی که خیلی هاشان ،لیاقت نشستن در رحل قرآنی دارند

امام زاده های پس کوچه های قدیمی دیارم ، که  خورشید و ماه و سادگی ، به جای  طلا و نقره  ،نور بارانشان کرده اند

عزیزانی که به انتظار دیدنشان ، لحظه ها را نه با سر انگشت که با ضربان قلبم همخوان کرده ام

دیوار کاهگلی مرطوبی، که  بوی نفس های  زندگی را  تا آن دور دستها هم ،پخش کرده است

بچه هایی که رنگ خدا از زیز نازک پوستشان، بی واسطه پیداست

 

 

و....................................

 

چقدر زیبایی هست ، که دوستشان دارم، 

 با این همه دلبستگی ،چرا فکر میکردم که دل از دنیا بریده ام؟