می خندی اگر بگویم زیباترین خاطراتم را با پنجره ای رو به باغ همسایه، دفتری و قلمی  همراه بوده ام.

میدانی تا چه جاهایی با همین بازیچه هایم سفر کرده ام؟

گاه عروجی به آسمان داشتم،

گاه زنجیری در پایم بود ،در قعر زمین

با همین ساده ها، تمام هستی را لمس کرده ام.

بارها رنگها را آنگونه که میخواستم ، تفسیر کرده ام،

یکبار درخت نوشته هایم آبی دریایی بود و دریا قرمز خونی!

اما به تو که میرسید خلاقیت ها ناکام میشد.  قلم هم در نوشتن کم می آورد.

یا  خوب بودی و زیبا  در تصویرهایم ، یا خوبتربودی  و زیباتر.

ترا ،بخاطر همین ثبات است ،که میپرستم.