پسرم خیلی ظالم است

دائم دستان مرا میگیرد ، بر سر انگشتانم بوسه میزند.

سیل گرمای مهربان وجودش، بند بند هستیم را پاره میکند.

قلبم ویران میشود.

خونم  طغیان میکند، انگارمیخواهد،  باریکه رگ را وداع کند.

گردابی است، در درونم.

 تمام مادرانه ها با هم حلول کرده اند،  میچرخند، هورا میکشند،میخندند، آرام می گیرند.

با خود میگویم       کاش لایق باشم