بچه که بودم، خاطراتم را مینوشتم

خاطراتم ساده بود ولی خالص نبود

رنگ و بویی میدادم به کلمات، تغییر میدادم واژه ها را، تا اگر  دست غریبه ای،  شبیخونی بر خاطراتم بزند، نوشته بزرگانه ای را ببیند. تمرین نگارش بود و بازی کلمه، 

خود واقعیم را پشت خود خیالی جا میدادم.

حالا هم دوست دارم ساده بنویسم، اما معنی سادگی برایم فرق کرده است. سادگی کودکانه ام  خاطره کیف بنفش کوچکی بود که یک روز مادربزرگم برایم خرید، چه عالمی داشت لذت های کودکانه. حالا کیف بنفش هیچ تفاوتی با آبی و قرمز ندارد.

میخواهم خالص  بنویسم. اما یک عالم، رسومات و قواعد و قوانین و مذهبیات و  اخلاقیات و تفکرات و مقدسات و شرعیات و تصورات ،دست و پایم را میبندد،

 فاصله می اندازد بین دلبسته هایم و دل نوشته هایم.