روزی درختی از قطرات آبی سیراب میشدکه ناخواسته از برخورد آب جویبار، با قطعه سنگ بی جانی کمانه میکشید. تماشایی بود دیدن حیات درخت از پشت بلورهای الماسگونه آب.

من حرکت را پر تابه ای میدیدم، و تو مرواریدی.

من محاسبه میکردم جرم و سرعت را، تو نوازش میدادی دل و جانت را.

 

من لحظه لحظه شتاب و اندازه حرکت را رقم میزدم، تو لمس میکردی عظمت آفرینش  با حکمت را.

من ضربه آب بر تنه درخت را با نیوتن و ثانیه به محاسبه نشسته بودم ، تو شاکر بودی خالق بلورهای نوازش کننده این ستون سبز با عظمت را.

دیگران فکر میکردنند که تو عارفی و من بی روح.تو درک مع الوصف داری از این زیبای طبیعت و من قلب کما السنگ دارم و تعبیری غلط ،از این بی کران با ابهت.

میگفتند  تو لطافت میبینی و من خشونت اعداد.

تو الهام میگیری و من سیاهم، سیاه سیاه.

غافل بودند که میخواستم عدد و رقم را به   الله اعظم دعوت کنم،  نشان دهم که  هستی مملو است از دقت و معادله و قانون .

قانونی که  میگوید، اگر پای استدلالیون چوبین است، چوب هم صراط مستقیم را میفهمد.