من سری داشتم و هزار سودا....

دلی داشتم به کوچکی بند انگشت یک شب پره

دلم که میگرفت،زمین و زمان را گریه میکردم

دلم که میلرزید، انقدر میترسیدم که خنده ی روی لبم، بغضی میشد ماندگار...

من تن خورشید را به اندازه تمام گلبرگ های رز گوشه ی باغچه ی خانه ی قدیمیمان می پرستیدم و گرمای بیکرانش  را در تداوم حیات و گذران زندگی تزریق کرده بودم. 

من دستان سرد یار قصه هایم را با آه گرم  دل پیرزن دست فروش  کوچه ی تنهایی قیاس نکردم. قیاس نکردم تا زندگی بگذرد که مهر بی مهری بر دل خسته دنیا رقم نخورد که محکوم به ویرانی و طغیان نباشم!

پس از آن، طنابی بافتم در ورطه خیال ،که حلق آویز گردن بلور عشق شد!!!! و چمدانی بستم که بروم و ابر شوم  و باور خلقت را کشف کنم...

من پاسخ تمام سوالهای بی جواب  زندگی را در زیر سنگ سخت روزگار جا گذاشتم

رفتم که زندگی تازه ای بسازم، 

رفتم که باور تلخ کودک خیال را به سبزه ی هدفدار زندگی گره بزنم...

من پاسی از شب بودم که به تمنای وصال عشق  ، کو چه ی صاف و بی ریای امید را طی  کردم و هیچ نیافتم!!!